تبلیغات
دانلودکده مهمون من باش - مطالب ابر مطالب زیبا
 
دانلودکده مهمون من باش
دوستان عزیز می توانند جهت خرید آنلاین به آدرس جدید که در پست ثابت هم نشان داده شده است مراجعه کنند.http://rezania71.sellfile.ir
درباره وبلاگ


دانلود گزارشکار،پایان نامه، پروژه و مقالات مرتبط به رشته شیمی در تمامی موضوعات و سوالات استخدامی نفت و گاز به همراه مطالب آموزنده و خواندنی
abas_rezania@yahoo.com

مدیر وبلاگ : عباس رضانیا
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد "دانلودکده مهمون من باش" ؟؟؟





مردم چه می گویند؟؟؟
سه شنبه 4 شهریور 1393


 مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکاره است؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی؟
چرا بچه دار نمیشی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟!
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟!
چرا چشات قرمزه؟ بیخوابی کشیدی؟!
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟!
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟!
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره...

اگر بسیار کار کنی می گویند احمق است.

اگر کم کار کنی می گویند تنبل است.

اگر خرج کنی می گویند افراط گر است.

اگر جمع کنی می گویند بخیل است.

اگر ساکت و خاموش باشی می گویند لال است.

اگر زبان آوری کنی می گویند ورّاج و پرگو است.

اگر روزه بداری و شبها نماز بخوانی می گویند ریاکار است.

و اگر عمل نکنی می گویند کافر است و بی دین.

مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.

بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده، روت قضاوت میکنه، حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه، از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشات، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و با نگاهی امیدوارانه به اهدافت مشغول کار خودت شو ...

اما هیچ می دانید مردم چه می گویند ؟!

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!

با فردی روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم آنها نگران من نیستند !





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، 
برچسب ها : گفتار مردم، قضاوت مردم، مطالب زیبا، جالب و خواندنی، مردم چه می گویند،
لینک های مرتبط :
کامیون حمل زباله
یکشنبه 26 مرداد 1393
روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم.ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید.راننده تاکسی من محکم ترمز گرفت.ماشین سر خورد و دقیقا به فاصله چند سانتی متری از ماشین دیگر متوقف شد.
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بیرون آورد و شروع به فریاد زدن کرد.راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد.منظورم این است که او کاملا دوستانه برخورد کرد.
با تعجب از او پرسیدم:چرا شما این رفتار را کردید؟آن شخص نزدیک بود ماشینتان را از بین ببرد و ما را راهی بیمارستان کند.در آن هنگام بود که راننده درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و نخواهم کرد.
قانون کامیون حمل زباله.او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند.آنها سرشار از آشغال،ناکامی،خشم و ناامیدی در اطراف می گردند.وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود انها به جایی احتیاج دارند تا آنرا تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید ،فقط لبخند بزنید و دستی تکان دهید و برایشان آرزوی خیر کرده و بروید.آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگری در سرکار،در منزل،یا توی خیابان پخش کنید.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کند و باعث ناراحتی آنان شوند.




نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، داستان های کوتاه، 
برچسب ها : کامیون حمل زباله، داستان کوتاه، جالب و خواندنی، پندآموز، مطالب زیبا،
لینک های مرتبط :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • تعداد کل پست ها :
  • تعداد بازدید امروز از وبلاگ :
  • تعداد بازدید دیروز از وبلاگ :
  • تعداد بازدید این ماه :
  • تعداد بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه