تبلیغات
دانلودکده مهمون من باش - مطالب داستان های کوتاه
 
دانلودکده مهمون من باش
دوستان عزیز می توانند جهت خرید آنلاین به آدرس جدید که در پست ثابت هم نشان داده شده است مراجعه کنند.http://rezania71.sellfile.ir
درباره وبلاگ


دانلود گزارشکار،پایان نامه، پروژه و مقالات مرتبط به رشته شیمی در تمامی موضوعات و سوالات استخدامی نفت و گاز به همراه مطالب آموزنده و خواندنی
abas_rezania@yahoo.com

مدیر وبلاگ : عباس رضانیا
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد "دانلودکده مهمون من باش" ؟؟؟





پالایش سه گانه سقراط
سه شنبه 25 شهریور 1393

سقراط

 

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یكی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟“سقراط جواب داد: ”یك لحظه صبر كن، قبل از اینكه چیزی به من بگویی، مایلم كه از یك آزمون كوچك بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد .

آشنای سقراط: ”پالایش سه‌گانه؟“

سقراط: ”درست است، قبل از اینكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنیم و ببینیم كه چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟“

آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و...“

سقراط: ”بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی كه آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟“

آشنای سقراط: ”نه، برعكس...“

سقراط: ” پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی كه حقیقت داشته باشد. با این وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زیرا هنوز یك سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟“

آشنای سقراط: ” نه، نه حقیقتا.“

سقراط نتیجه‌گیری كرد: ”بسیار خوب، اگر آنچه كه می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟“


 

 





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، داستان های کوتاه، 
برچسب ها : داستان زیبا، سقراط، پالایش سه گانه، دوست خوب،
لینک های مرتبط :
هزینه عشق واقعی
پنجشنبه 13 شهریور 1393

هزینه عشق واقعی

 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

 

صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  ! 

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

 

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است 

 

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 

مامان ... دوستت دارم 

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!! 

 

 

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

 

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!! 

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، پندآموز، هزینه، عشق واقعی، دوستت دارم، جالب و خواندنی، مادر،
لینک های مرتبط :
چرا نماز را باید به زبان عربی خواند؟
یکشنبه 9 شهریور 1393

چرا نماز را باید به زبان عربی خواند؟
خاطره استاد دكتر محمد جواد شریعت با مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی  در رابطه با  راز عربی بودن نماز:
سال یكهزار و سیصدو سی و دو شمسی بود من و عده ای از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به این نتیجه رسیده بودیم كه چه دلیلی دارد نمازرا به عربی بخوانیم؟
چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ عاقبت تصمیم گرفتیم نمازرا به زبان فارسی بخوانیم و همین كار را هم كردیم.
والدین كم كم از این موضوع آگاهی یافتند و به فكر چاره افتادند، آن ها پس از تبادل نظربا یكدیگر، تصمیم گرفتند با نصیحت ما را از این كار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهی دیگر برگزینند، چون پند دادن آن ها مؤثر نیفتاد، ما را نزد یكی از روحانیان آن زمان بردند. آن روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز می خوانیم، به شیوه ای اهانت آمیز نجس و كافرمان خواند.
این عمل او ما را در كارمان راسخ تر و مصرتر ساخت. عاقبت یكی از پدران، والدین دیگر افراد را به این فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فكر مورد تأیید قرار گرفت. آن ها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند، او دستور داد در وقتی معیّن ما را خدمتش رهنمون شوند .
درروز موعود ما راكه تقریباً پانزده نفربودیم،
به محضرمبارك ایشان بردند، درهمان لحظه اول، چهره نورانی وخندان وی ما را مجذوب ساخت؛ آن بزرگمرد را غیرازدیگران یافتیم و دانستیم كه با شخصیتی استثنایی روبرو هستیم.
 
آقا در آغازدستورپذیرایی ازهمه مارا صادر فرمود. سپس به والدین ما فرمود: شما كه به فارسی نماز نمی خوانید، فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتی آن ها رفتند،
به ما فرمود: بهتر است شما یكی یكی خودتان را معرفی كنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشته ای درس می خوانید، آنگاه به تناسب رشته و كلاس ما، پرسش های علمی مطرح كرد و از درس هایی مانند جبر و مثلثات و فیزیك و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسید كه پاسخ اغلب آن ها از توان ما بیرون بود.
هركس از عهده پاسخ برنمی آمد، با اظهار لطف وی وپاسخ درست پرسش روبرو می شد.پس از آن كه همه ما را خلع سلاح كرد، فرمود:
 
والدین شما نگران شده اند كه شما نمازتان را به فارسی می خوانید، آن ها نمی دانند من كسانی را می شناسم كه _ نعوذبالله _ اصلاً نماز نمی خوانند، شما جوانان پاك اعتقادی هستید كه هم اهل دین هستید و هم اهل همت، من در جوانی می خواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم؛ ولی مشكلاتی پیش آمد كه نتوانستم. اكنون شما به خواسته دوران جوانی ام جامه عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما، در آن روزگار، نخستین مشكل من ترجمه صحیح سوره حمد بود كه لابد شما آن را حلّ كرده اید. اكنون یكی از شما كه از دیگران مسلط تراست، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه كرده است.
یكی ازما به عادت دانش آموزان دستش رابالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد، آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه مایك نفر است؛ زیرا من ازعهده پانزده جوان نیرومند برنمی آمدم.
بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرمایید بسم الله را چگونه ترجمه كردید؟
آن جوان گفت:طبق عادت جاری به نام خداوند بخشنده مهربان.
 
حضرت ارباب لبخند زد و فرمود:
 
گمان نكنم ترجمه درست بسم الله چنین باشد.
درمورد«بسم» ترجمه«به نام»عیبی ندارد.
اما «الله» قابل ترجمه نیست؛ زیرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمی توان ترجمه كرد؛مثلاً اگراسم كسی «حسن»باشد،نمی توان به آن گفت «زیبا».ترجمه «حسن» زیباست؛ اما اگربه آقای حسن بگوییم آقای زیبا،خوشش
نمی آید.
كلمه الله اسم خاصی است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می كنند. نمی توان «الله» را ترجمه كرد، باید همان را به كار برد.
خوب «رحمن» را چگونه ترجمه كرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی كامل نیست؛ زیرا «رحمن» یكی از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگی او را می رساند و این شمول دركلمه بخشنده نیست؛ «رحمن» یعنی خدای كه در این دنیا هم برمؤمن و هم بر كافر رحم می كند و همه را در كنف لطف و بخشندگی خود قرار می دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا می فرماید. در هرحال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» درحد كمال ترجمه نیست.
 
خوب، رحیم را چطور ترجمه كرده اید؟ رفیق ما جواب داد: «مهربان». حضرت آیت الله ارباب فرمود: اگرمقصودتان از رحیم من بود _ چون نام وی رحیم بود_ بدم نمی آمد «مهربان» ترجمه كنید؛ امّا چون رحیم كلمه ای قرآنی و نام پروردگار است، باید درست معنا شود. اگر آن را «بخشاینده» ترجمه كرده بودید، راهی به دهی می برد؛ زیرا رحیم یعنی خدای كه در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو می كند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید، بد نیست؛ ولی كامل نیست و اشتباهاتی دارد. من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم، امّا به همین مشكلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم. تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود، اگر به دیگر آیات بپردازیم موضوع خیلی پیچیده تر می شود.امّا من معتقدم شما اگرباز هم بر این امر اصرار دارید، دست از نمازخواندن فارسی برندارید؛ زیرا خواندنش ازنخواندن نمازبه طوركلی بهتر است.
در این جا، همگی شرمنده و منفعل و شكست خورده از وی عذر خواهی كردیم و قول دادیم، ضمن خواندن نمازبه عربی،نمازهای گذشته را اعاده كنیم.
ایشان فرمود: من نگفتم به عربی نماز بخوانید، هرطور دلتان می خواهد بخوانید. من فقط مشكلات این كار را برای شما شرح دادم. ما همه عاجزانه از وی طلب بخشایش و ازكار خود اظهار پشیمانی كردیم. حضرت آیت الله ارباب، با تعارف میوه و شیرینی، مجلس را به پایان برد. ما همگی دست مباركش را بوسیدیم و در حالی كه ما را بدرقه می كرد، خداحافظی كردیم. بعد نمازهارا اعاده كردیم و ازكار جاهلانه خود دست برداشتیم.





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، داستان های کوتاه، فرهنگ و ادب، 
برچسب ها : فارسی نماز خواندن، نماز عربی، دكتر محمد جواد شریعت، آیت الله رحیم ارباب اصفهانی، خاطرات زیبا، چرا نماز را باید به زبان عربی خواند؟، راز عربی بودن نماز،
لینک های مرتبط :
دسته گلی برای مادر
جمعه 7 شهریور 1393

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.

او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد،دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دخترک رفت و از او پرسید:
دختر خوب چرا گریه می کنی؟
دختر گفت:می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا.من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دخترک در حالیکه دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت برلب داشت.
مرد بخ دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟
دختر گفت : نه.تا قبر مادرم راهی نیست.
مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید،بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.طاقت نیاورد.به گل فروشی برگشت،دسته گل را پس گرفت و دویست کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آنرا به مادرش هدیه دهد.
شکسپیر می گوید:بجای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،شاخه ای از آنرا همین امروز بیاور.





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها : دسته گل، سخنان شکسپیر، مطالب آموزنده، داستان کوتاه، تقدیم به مادر،
لینک های مرتبط :
ارزش سلطنت
جمعه 7 شهریور 1393

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد.

خلیفه گفت مرا پندی بده!
بهول پرسید:اگر در بیابانی بی آب تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی ،در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟
گفت : صد دینار طلا
پرسید:اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت نصف پادشاهی ام را.
بهلول گفت :حال اگر به حبس البول مبتلا گردی . رفع آن نتوانی چه میدهی که آنرا علاج کنند؟
گفت :نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت : پس ای خلیفه این سلطنت که به آبی و  بولی وابسته است تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.




نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها : مطالب آموزنده، ارزش سلطنت، بهلول و هارون الرشید، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
کامیون حمل زباله
یکشنبه 26 مرداد 1393
روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم.ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید.راننده تاکسی من محکم ترمز گرفت.ماشین سر خورد و دقیقا به فاصله چند سانتی متری از ماشین دیگر متوقف شد.
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بیرون آورد و شروع به فریاد زدن کرد.راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد.منظورم این است که او کاملا دوستانه برخورد کرد.
با تعجب از او پرسیدم:چرا شما این رفتار را کردید؟آن شخص نزدیک بود ماشینتان را از بین ببرد و ما را راهی بیمارستان کند.در آن هنگام بود که راننده درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و نخواهم کرد.
قانون کامیون حمل زباله.او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند.آنها سرشار از آشغال،ناکامی،خشم و ناامیدی در اطراف می گردند.وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود انها به جایی احتیاج دارند تا آنرا تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید ،فقط لبخند بزنید و دستی تکان دهید و برایشان آرزوی خیر کرده و بروید.آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگری در سرکار،در منزل،یا توی خیابان پخش کنید.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کند و باعث ناراحتی آنان شوند.




نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، داستان های کوتاه، 
برچسب ها : کامیون حمل زباله، داستان کوتاه، جالب و خواندنی، پندآموز، مطالب زیبا،
لینک های مرتبط :
اعتقاداتتان را به چند میفروشید؟
جمعه 24 مرداد 1393
مقیم لندن بود،تعریف میکرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.راننده که بقیه پول را برمیگرداند بیست پنس اضافه تر میدهد.میگفت چند دقیقه ای با خود کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه.آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم وگفتم آقا این را زیاد دادی.
گذشت و به مقصد رسیدیم.موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم.پرسیدم بابت چی؟گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.با خود شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم.فردا خدمت میرسم.
تعریف میکرد تمام وجودم دگرگون شد حالتی شبیه غش بمن دست داد.من مشغول خودم بودم در حالیکه داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم.




نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، حکایات جالب، نکات پندآموز، مسلمان شوم،
لینک های مرتبط :
اتفاق تلخ برای زنی که همسرش یکسره کار می کرد
پنجشنبه 23 مرداد 1393

زن ۳۸ساله در حالی که چشم به کف اتاق دوخته بود و بغض گلویش را می فشرد به بیان گوشه ای از زندگی سرد و بی روح خود پرداخت و به مشاور کلانتری شهیدباهنر مشهد گفت: ۱۸ سال قبل با «رجب» ازدواج کردم و خداوند ۲فرزند زیبا به ما عطا کرد. اوایل زندگی به هیچ چیزی جز خوشبختی همسر و فرزندانم نمی اندیشیدم و سعی می کردم محیطی همراه با آسایش و آرامش را برای آن ها فراهم کنم اما مدتی بعد که همسرم برای گرفتن حقوق بیشتر مجبور شد تا نیمه های شب اضافه کاری کند، تنهایی و بدبختی من هم آغاز شد.

احساس تنها بودن در زندگی مشترکمان برایم به کابوسی زجرآور تبدیل شده بود اما چاره ای جز تحمل این وضعیت نداشتم. «رجب» صبح زود سر کار می رفت و نیمه های شب به منزل باز می گشت. من تا آمدن همسرم بیدار می ماندم تا دقایقی را در کنار هم گفت وگو کنیم ولی او خسته و کوفته از راه می رسید و حوصله هیچ کاری را نداشت. همسرم بلافاصله کنار سفره غذا می نشست و من تنها او را هنگام صرف شام می دیدم. هنوز سفره غذا را جمع نکرده بودم که او به خواب می رفت و این روند سال ها ادامه داشت. آرزو داشتم حتی برای چند دقیقه در کنارش بنشینم و از گذشته و آینده صحبت کنم ولی مجال این گفت وگوی کوتاه را هم نمی یافتم.

در واقع جای عشق و محبت در زندگی ما خالی بود تا این که یک روز مردی با تلفن همراهم تماس گرفت. صدای دلنشین او مرا به خود جذب کرد و بدین ترتیب هر روز چند ساعت با آن مرد غریبه که به طور اتفاقی شماره ام را گرفته بود صحبت می کردم. احساس می کردم رنگ زندگی ام عوض شده است تا این که آن مرد از من درخواست ملاقات کرد. من هم که مشتاق دیدن او بودم قبول کردم و با فرزند ۴ساله ام سر قرار رفتم و چند ساعتی را با خودروی او در شهر دور زدیم. این گشت زنی ها چند بار تکرار شد تا این که روز قبل او به طرف بیابان های اطراف شهر تغییر مسیر داد. وقتی متوجه قصد شوم او شدم خیلی ترسیدم و با التماس از او خواستم مرا رها کند اما او بر خواسته بی شرمانه اش اصرار داشت. بالاخره از او خواستم تا قرار ملاقات دیگری بگذارد که فرزندم حضور نداشته باشد و برای جلب اعتمادش همه طلاهایم را به او دادم. ساعتی بعد وحشت زده به خانه بازگشتم و همه ماجرا را برای همسرم تعریف کردم و به اتفاق برای اعلام شکایت به کلانتری آمدیم. اگرچه من همسرم را در وقوع این حادثه مقصر می دانم ولی من هم حرمت ها را شکستم. کاش کمی به اعتقادات مذهبی پایبند بودم.

خبر آنلاین-روزنامه خراسان





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها : داستان های کوتاه، جالب و خواندنی، پندآموز، واقعیت تلخ،
لینک های مرتبط :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • تعداد کل پست ها :
  • تعداد بازدید امروز از وبلاگ :
  • تعداد بازدید دیروز از وبلاگ :
  • تعداد بازدید این ماه :
  • تعداد بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه