مهمون من باش
بخند، بگذار همه بفهمند که قوی تر از دیروزی.
پنجشنبه 30 مرداد 1393 :: نویسنده : عباس رضانیا


باید بفهمی وقتی دلت می گیره ... تنهایی :|

باید عادت کنی که با کسی درددل نکنی !! باید درک کنی که هر کس مشکلات خودشو داره !! باید بفهمی وقتی ناراحتی ... دلتنگی ... یا بی حوصله ای ... هیچ کس حوصله ی تو رو نداره !! دیگه باید فهمیده باشی همه رفیق وقتای خوشی اند !! همه خودشون اینقدر دردسر دارن که حوصله ی تو رو ندارن !! همه اینقدر کار دارن که وقت ندارن واسه تو وقت بذارن ! که به حرفات گوش بدن یا وقتایی که تنهایی کنارت باشن !!

وقتی دلت می گیره

ولی تو نباید اینجوری باشی !!

تو باید رفیق غم و کم همه باشی !! تو باید سنگ صبور باشی !! تو باید سنگ باشی !! دردای تو پیش دردای اونا هیچی نیست !! تو اصلا سختی نکشیدی ...! تو اصلا تنها نموندی ...! تو هیچ وقت غصه دار و گریه دار نیستی !

نباید باشی !!





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، تصاویر زیبا، 
برچسب ها : یادت باشه، باید بفهمی، تصاویر زیبا، مطالب آموزنده، وقتی دلت می گیره، تنهایی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 مرداد 1393 :: نویسنده : عباس رضانیا

دفتر عشـــق که بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــدم
اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــم
از دســـت قــــلبم شاکیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــی م
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــ ـرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، 
برچسب ها : دفتر عشق، عاشقانه، زیبا و خواندنی، دل نوشته،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 مرداد 1393 :: نویسنده : عباس رضانیا

لبخند تو
هزینه ای ندارد ؛ ولی بسیار
چیزهای گرانبها می آفریند.
کسانی را که دریافتش می کنند غنی
 
می سازد ، ولی کسانی را که آن را می
بخشند فقیر نمی کند.
 
به سرعت برق می آید ، اما خاطره اش
 
تا ابد پایدار می ماند.
هیچ کس آنقدرها غنی نیست که
 
بتواند بی آن سرکند و هیچ کس آن
 
قدرها فقیر نیست که
 
نتواند از منافع آن بهره مند گردد.
 
در خانه شادمانی و خوشی می آفریند
،  در تجارت خیر و برکت می آورد و
 
نشانه دوستی و محبت است .
آن را نمی شود خرید ، گدایی کرد ،
 
قرض گرفت و یا دزدید ؛ زیرا کالایی
 
زمینی
نیست و تا وقتی بخشیده نشود ، به
 
دست نمی آید .
 
آرامش پس از خستگی ، روز روشن پس
از شب ناامیدی ، خورشید شادمانی پس
 
از ابرهای
 
اندوه ؛
 
و بهترین پادزهربرای حل مسائل
 
زندگی است .
 
و اگر در لحظه ای از روز خود با
 
فردی برخورد کردید که آنقدر خسته
 
بود که
نتوانست به شما لبخند بزند ، آیا
 
شما یکی از لبخندهای
 
زندگی بخشتان را به او هدیه می
 
کنید ؟... چون هیچکس به اندازه
آدمهایی که دیگر
 
لبخندی ندارند تا نثار کسی کنند
 
نیازمند لبخند نیست .
پس سخاوت را آذین بخش رفتار خود
کنید تا این هدیه آسمانی نثار
 
همگان شود.
 
لبخند بزنید :)





نوع مطلب : فرهنگ و ادب،  زیبا،آموزنده و خواندنی، 
برچسب ها : لبخند تو، متن های جالب، حکیمانه، زیبا و پندآموز،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 مرداد 1393 :: نویسنده : عباس رضانیا

          

وقتی من یك كاری را دیر تمام می‌كنم، من كند هستم.
وقتی رئیسم كار را طول دهد، او دقیق و كامل است.

وقتی من كاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رئیسم كاری را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتی كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رئیسم این كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همكاری می‌كند.

وقتی من اشتباهی كنم، من نادان هستم.
وقتی رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.

وقتی من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.
وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

وقتی یك روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.

وقتی من مرخصی بخواهم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی كار كرده است.

وقتی من كار خوبی انجام می‌دهم، رئیسم هرگز به خاطر نمی‌آورد.
وقتی من كار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمی‌كند.





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، 
برچسب ها : زیبا و خواندنی، تفاوت، من و رئیسم، مطالب جالب،
لینک های مرتبط :

دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.





نوع مطلب : زیبا،آموزنده و خواندنی، فرهنگ و ادب، 
برچسب ها : نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین، نامه مشهور چارلی چاپلین، سخنان بزرگان،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 9 )    ...   5   6   7   8   9   
درباره وبلاگ

کار خوبه خدا درست کنه...
مدیر وبلاگ : عباس رضانیا
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic