مهمون من باش
بخند، بگذار همه بفهمند که قوی تر از دیروزی.
جمعه 7 شهریور 1393 :: نویسنده : عباس رضانیا

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.

او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد،دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دخترک رفت و از او پرسید:
دختر خوب چرا گریه می کنی؟
دختر گفت:می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا.من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دخترک در حالیکه دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت برلب داشت.
مرد بخ دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟
دختر گفت : نه.تا قبر مادرم راهی نیست.
مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید،بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.طاقت نیاورد.به گل فروشی برگشت،دسته گل را پس گرفت و دویست کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آنرا به مادرش هدیه دهد.
شکسپیر می گوید:بجای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،شاخه ای از آنرا همین امروز بیاور.





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها : دسته گل، سخنان شکسپیر، مطالب آموزنده، داستان کوتاه، تقدیم به مادر،
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

کار خوبه خدا درست کنه...
مدیر وبلاگ : عباس رضانیا
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات